بعضی واژهها را باید زندگی کرد و از بد حادثه، خیلیها هستند که با واژههایی به این بزرگی، هیچ خاطره مشترکی ندارند. برای اینطور آدمها، تقویم گاهی اوقات بی رحم میشود!

بهشت زیر پای مادرهاست. پدرها هم که قاق. تعطیل. موقعی که مادرها میروند تا بهشت را افتتاح کنند و روبان در ورودیاش را ببرند، پدرها همه سر شیفت دوم و سوم کارند.
پدرها چطوریاند؟ چطور موجوداتی هستند؟ من خبر ندارم. هیچ وقت در خانه خودم پدری نبوده که ببینم و تجربه کنم. پدرم درست چند ماه بعد از به دنیا آمدنم رفت. هیچ وقت ندیدمش. خاطرهای ندارم. تصویری حتی. تنها عکسی هست و صد البته شباهتهای ظاهری و رفتاری. هر دو کچل و چاق و کرواتی و کتابخوان و لارژ و دست و دلباز و اهل خرج کردن برای دیگران و هشتمان گروی عدد بعدی.
اینها خصوصیات مشابه ماست که در طول این سالها از زبان دیگران شنیدهام. دیگرانی که تجربه کردهاند و من که تجربه نکرده ام. اینجا دیگر از آن مواردی نیست که بگویی نخوردم نون گندم دیدم دست مردم! این نان برای هر کس یک طعم خاص دارد.
***
بچه ها دوست دارند پدرشان غولی باشد همه فن حریف. یک آدم قلم به دست با موهای در شرف ریختن و روحیات خاص و دوری از تفریحات عامه احتمالا چندان هم چیز دندانگیری از آب در نیاید! مجسم میکنم پسرم دارد با یک مشاور در مورد بدشانسیاش در داشتن یک پدر کارنابلد حرف می زند! (کابوسی است برایم این تصویر)
ترس دارم. این ترس از مسوولیت نیست. ترس از کافی نبودن است. اگر برای پسرم کافی نباشم چه؟
پدرم فنی بود. آچار به دست درجه یک و حتی فراتر. این را میدانم چون شنیدهام. من چه؟ من چه میشوم؟ یک قلم به دست؟ سی سال دیگر پسرم یا دخترم اگر بخواهند در مورد من چیزی بنویسند – درست مثل امروز من که دارم برای اولین بار در زندگیام برای پدرم چیزی مینویسم – چه دارند که بنویسند؟ نمی دانم. ترسناک نیست؟
پدر بودن کار سختی است. احتمالا خیلی سخت. باید نگران باشی و به روی خودت نیاوری. خسته باشی و به روی خودت نیاوری. هر روز بیرون از خانه با دنیایی از اخبار بد و اتفاقات ناخوشایند مواجه شوی و به روی خودت نیاوری. این احتمالا شرح حال همه پدرهای شما هم هست. به رویتان نیاورند. بهتان نگویند. خبرتان نکنند.
در حقیقت با این حجم پیشروی شکم و عقب نشینی مو، احتمالا از آن پدرهای درب و داغانی شوم که بچههایم وسط مراسم اصرار کنند چند قدمی آن طرفتر از من بایستند و در هنگام عکس گرفتنها کمی بیشتر نزدیکتر شوند به پدر دوستشان که از شانس گند ما یا قهرمان المپیک از آب در آمده یا آتش نشان نمونهای، پلیس برگزیدهای، کماندوی ویژهای یا تاجر برجستهای و بنده در هر زمینه ای 6 بر صفر بازی را در همان نیمه اول وآگذار کرده ام به ایشان!
ترس دارم کمی از این قصهها و مردم عقلشان توی چشمشان است و بچهها از جامعه یاد میگیرند در مورد آدمها از روی ماشین و خانهشان قضاوت کنند. روزنامهنگاری هم همچین راه درست و درمانی برای رقابت مالی با دیگران نبوده. از بد حادثه خودم هم از آن تیپهای قانع کننده نیستم که مثلا روزی، به فرزندم نگاه نافذی بیندازم و یکی از این پندهای اخلاقی در مورد برتر بودن گوهر آدمی نسبت به گوهرهای آدم را «زارررررت» توی قلب بچهام هک کنم. به خودم شک دارم از این عرضهها داشته باشم.
برچسب:
نویسنده: دانلودی